همه چیزدرمورد .......

دراین وبلاگ مطالب,عکس و...ازخوانندگان و بازیگران و.. مورد علاقه شما گذاشته میشود

+ نوشته شده در  Fri 18 Nov 2011ساعت 6 PM  توسط میرنا  | 

سلام خوبید چه خبرا ؟

شرمنده فک کنم من الان ۲ یا ۳ماهی میشه که مطلب نزاشتم کلا یه جور مشکلاتی پیش اومده بود خب بگذریم سعی میکنم از این به بعد مطلب زیاد بزارم.

+ نوشته شده در  Sun 29 Jul 2012ساعت 11 AM  توسط میرنا  | 

 

از چشم هایت هرچه بگویم عجیب نیست

 
سرزمین من همین لبخند های توست که میانه ی جز و مد نگاهت گیر میکند

نمیداند بیاید یا برود

باشد یا نباشد

بخندد یا...

یا...

یا...

بخندد

احساس روزهای پیری در نگاهم موج میزند

دیگر لبخند هایم طعم جوانی نمیدهد

دستم را بلند میکنم

و صدایم را هم...

تو میدانی که باید...

هر بار نام اعظمت را برده ام شده است

این بار یا میشود

یا...

یا...

یا میشود

این دل به هیچ صراطی مستقیم نیست

یه هیچ لبخندی جز تو خودش را نمیفروشد

+ نوشته شده در  Sat 12 May 2012ساعت 6 PM  توسط Raha  | 

تصویری داشتم خیال میکردم در ساحل دریابا خدا قدم میزنم

در آسمان تصویری اززندگی خودم دیدم ٬همه جا دوردپادیدم٬

یکی از آن من و دیگری جای پای خدابود٬

وقتب در آخرین تصویر زندگیم به روی شنها نگاه کردم ٬

دیدم که گاهی فقط یک ردپا میبینم٬

دریافتم که اینهادر سختترین مواقع زندگیم بود٬

از خدا پرسیدم:

خدایا فرمودی اگر که به تو ایمان آورم هرگزتنهایم نخواهی گذاشت ٬

پس چرا در سخت ترین مواقع زندگیم ردپایی از تو نمیبینم؟

فرمود:

فرزند عزیزم تورت دوست دارم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت ٬

اگر در سخت ترین اوقات ٬فقط یک ردپا میبینی آن درپای منم است که تورا  به دوش کشیده ام.


قلبت راخالی نگه دار ٬ اگر هم خواستی روزی کسی را در قلبت جای دهی٬سعی کن که فقط یک نفر باشد٬

به بگو که تورا بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ٬

چراکه به خدا اعتقاد و به تونیاز دارم٬

 تو بارانی و من باران پرستم.


+ نوشته شده در  Mon 30 Apr 2012ساعت 8 PM  توسط میرنا  | 

این بار یا بمان و نرو

                          یا برو و نیا

                                           تا کی سست خداحافظی کنیم

                                           من خسته ام از این همه تکرار یک مسیر

اینک بمان درست خداحافظی کنیم

                                             می خواستم جواب سلام از تو بشنوم

 حالا که میل تو است خداحافظی می کنیم

+ نوشته شده در  Sat 28 Apr 2012ساعت 4 PM  توسط Raha  | 

 هر کسی از یاد خدای رحمان دل بگرداندبرای او شیطانی بگماریم که همنشین اوست(زخرف_٣۶)

نمی خواستم دیگه بنویسم ولی حالا می خوام پس می نویسم

می دونید چیه تازه فهمیدم هیچی نفهمیدم

تازه فهمیدم آدم یه دفعه تو دنیاش گم می شه همه چی رو از یاد می بره

تازه فهمیدم هر چی بالاتر باشی بدتر زمین می خوری

تازه فهمیدم اگه خودش نخواد خودتم بکشی رات نمی ده هی دور می شی

تازه فهمیدم نباید بهش عادت کرد باید هر روز درکش کرد.هر روز یه چیزی ازش فهمید.

تازه فهمیدم خیلی زود می گذره.جا نمونیم.ضرر می کنیم

هر کس ارزش خود را نشناخت بدبخت شد(امام علی)

دوست دارم بازم بگم ولی حوصلتون سر می ره

عشق می گوید به گوشم پست پست    

                        صید بودن خوشتر از صیادی است

در برم ساکن شو  و بی   خانه    باش

                        دعوی شمعی  مکن  پروانه  باش

+ نوشته شده در  Tue 17 Apr 2012ساعت 10 PM  توسط میرنا  | 

ابر بارنده به دریا میگفت : من نبارم تو کجا دریائی ؟

دریا در دلش خنده کنان گفت : که ای ابر بارنده تو خودت از مایی . . .


دل تو وقتی می گیره دل من می خواد بمیره، حاضرم دلم بمیره ولی دل تو نگیره .


سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

+ نوشته شده در  Tue 17 Apr 2012ساعت 10 PM  توسط میرنا  | 

داستان ویس ورامین

داستان ویس ورامین ازقشنگترین داستان های ایرا باستانه. بخونیدش بم بگید ویس ورامین کیه هم میشدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟


زنان ایرانی بدون هیچ گفتگویی زیباترین زنان دنیا هستند - گرچه جهانگردان درباره زنان گرجی که خود نیز از نژادی ایرانی هستند مطالب زیادی نوشته اند ولی من اطمینان میدهم در مقام مقایسه نه تنها گرجیان بلکه هیچ کشوری و نژادی مانند ایرانیان آریایی زنانی به این زیبایی و برجستگی ندارد  ( گاسپار دروویل فرمانده فرانسوی 1812 )

حماسه تاریخی - عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری ایرانی پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد . شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است . البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است . از این روی آموزنده است که جوانان این مرز و بوم از تاریخ کشورشان و آموزه های باستانی آن درس بگیرند و بر همسر و یار زندگی خود احترام بگذارند و به وی وفادار باشند و با ازدواجهای سطحی و جهت دار که برای منافع خواصی انجام میگرد پشت پای بزنند و عشق و دوست داشتن و انسانیت را نخستین الگوی ازدواجهایشان  قرار دهند . از این روی این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند آنهایی که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد . حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است . چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است . به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است . طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد .مرو با توطئه استعماگران انگلیس و روس امروزه به نام ترکمستان شناخته می شود . ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو - به شهرو ملکه زیبای و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید . شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد . اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد . شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد . اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد  .

درخت خشک بوده تر شد از سر            گل صد برگ و نسرین آمدش بر

به پیری بارور شد شهربانو                  تو گفتی در صدف افتاد لولو 

پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت . ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ( خوزستان ) ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند . کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو . هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان . شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند و به همین جهت مایل است با برادرش ویرو ازدواج کند . به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری ها پادشاه مرو رهایی پیدا کنند . در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود . ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند . خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد . به همین روی به شاهان گرگان - داغستان - خوارزم - سغد - سند - هند - تبت - و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند . نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد . در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد . گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند . آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد . رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود . پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید . شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد . پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند . ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگdری تمام بیمار شد و سپس بستری شد . ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد . در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند . وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند . سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند . ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسر داری است که زن برادرش نیز بوده است . ولی به هروی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند . پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین انها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند  .

پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد . ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند . شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند . حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد . ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم . از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند . ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند . ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند . روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد . شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز میگرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند . پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند  .

پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند . روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازه های ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود . خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت . درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد . مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت . با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود . روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند . رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند . پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود . شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند . پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود . پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود . رامین که زندگی پر از مشقتش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود .

 

مولانا محمد جلال الدین بلخی فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی 

بوی رامین می رسد از جان ویس                بوی یزدان می رسد هم از ویس

 

خواجوی کرمانی 

پیش رامین هیچ گل ممکن نباشد غیر ویس                       پیش سلطان هیچکس محمود نبود جز ایاز

 

سعدی بزرگوار 

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد                      یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

+ نوشته شده در  Tue 17 Apr 2012ساعت 10 PM  توسط میرنا  | 

شعرصدای پای اب

سلام خوبید ؟ امروز شعر صدای پای اب سهراب سپهری رو گذاشتم .میدونم قبلا خوندینش بازم بخونیدش .چون که شعریه که توش نکات خیلی زیادی داره و توزندگی کمکتون میکنه.

نظر یادتون نره!!!!

صدای پای آب

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن شوقي

مادري دارم بهتراز برگ درخت

دوستاني بهتر از آب روان

و خدايي كه دراين نزديكي است

لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند

روي آگاهي آب روي قانون گياه

من مسلمانم

قبله ام يك گل سرخ

جانمازم چشمه مهرم نور

دشت سجاده من

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه

جريان دارد طيف

سنگ از پشت نمازم پيداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را پي تكبيره الاحرام علف مي خوانم

پي قد قامت موج

كعبه ام بر لب آب

كعبه ام زير اقاقي هاست

كعبه ام مثل نسيم باغ به باغ مي رود شهر به شهر

حجرالاسود من روشني باغچه است

اهل كاشانم

پيشه ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود

چه خيالي چه خيالي . . . مي دانم

پرده ام بي جان است

خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهي است

اهل كاشانم

نسبم شايد برسد

به گياهي در هند به سفالينه اي از خاك سيلك

نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي

پدرم پشت زمانها مرده است

پدرم وقتي مرد آسمان آبي بود

مادرم بي خبر از خواب پريد خواهرم زيبا شد

پدرم وقتي مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسيد :‌ چند من خربزه مي خواهي ؟

من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟

پدرم نقاشي مي كرد

تار هم مي ساخت تار هم ميزد

خط خوبي هم داشت

باغ ما در طرف سايه دانايي بود

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آيينه بود

باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود

ميوه كال خدا را آن روز مي جويدم در خواب

آب بي فلسفه مي خوردم توت

بي دانش مي چيدم

تا اناري تركي بر مي داشت دست فواره خواهش مي شد

تا چلويي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوخت

گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد

شوق مي آمد دست در گردن حس مي انداخت

فكر بازي مي كرد

زندگي چيزي بود مثل يك بارش عيد يك چنار پر سار

زندگي در آن وقت صفي از نور و عروسك بود

يك بغل آزادي بود

زندگي در آن وقت حوض موسيقي بود

طفل پاورچين پاورچين دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها

بار خود را بستم رفتم

از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر

من به مهماني دنيا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ايوان چراغاني دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا

تا ته كوچه شك

تا هواي خنك استغنا

تا شب خيس محبت رفتم

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق

رفتم ‚ رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سكوت خواهش

تا صداي پر تنهايي

چيزها ديدم در روي زمين

كودكي ديدم ماه را بو مي كرد

قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد

نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت

من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد

ظهر در سفره آنان نان بود

سبزي بود دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود

من گدايي ديدم

در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز

بره اي را ديدم بادبادك مي خورد

من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد

در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير

شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما

من كتابي ديدم واوه هايش همه از جنس بلور

كاغذي ديدم از جنس بهار

موزه اي ديدم دور از سبزه

مسجدي دور از آب

سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سوال

قاطري ديدم بارش انشا

اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال

عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو

من قطاري ديدم روشنايي مي برد

من قطاري ديدم

فقه مي بردو چه سنگين مي رفت

من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت

من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد

و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي

خاك از شيشه آن پيدا بود

كاكل پوپك

خال هاي پر پروانه

عكس غوكي در حوض

و عبور مگس از كوچه تنهايي

خواهش روشن يك گنجشك

وقتي از روي چناري به زمين مي آيد

و بلوغ خورشيد

و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت

پله هاي كه به سردابه الكل مي رفت

پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ

و به ادراك رياضي حيات

پله هايي كه به بام اشراق

پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت

مادرم آن پايين

استكان ها را در خاطره شط مي شست

شهر پيدا بود

رويش هندسي سيمان ‚ آهن ‚ سنگ

سقف بي كفتر صدها اتوبوس

گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج

در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست

پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد

كودكي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد

و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد

بنددرختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابيدن گاري چي

مردگاريچي در حسرت مرگ

عشق پيدا بود

موج پيدا بود

برف پيدابود دوستي پيدا بود

كلمه پيدا بود

آب پيدا بود عكس اشيا در آب

سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون

سمت مرطوب حيات

شرق اندوه نهاد بشري

فصل ولگردي در كوچه زن

بوي تنهايي در كوچه فصل

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود

سفره دانه به گل

سفر پيچك اين خانه به آن خانه

سفر ماه به حوض

فوران گل حسرت از خاك

ريزش تاك جوان ازديوار

بارش شبنم روي پل خواب

پرش شادي از خندق مرگ

گذر حادثه از پشت كلام

جنگ يك روزنه با خواهش نور

جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد

جنگ تنهايي

با يك آواز

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل

جنگ خونين انار و دندان

جنگ نازي ها با ساقه ناز

جنگ طوطي و فصاحت با هم

جنگ پيشاني با سردي مهر

حمله كاشي مسجد به سجود

حمله باد به معراج حباب صابون

حمله لشكر پروانه به برنامه دفع آفات

حمله دسته سنجاقك به صف كارگر لوله كشي

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي

حمله واوه به فك شاعر

فتح يك قرن به دست يك شعر

فتح يك باغ به دست يك سار

فتح يك كوچه به دست دو سلام

فتح يك شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبي

فتح يك عيد به دست دو عروسك يك توپ

قتل يك جغجغه روي

تشك بعد از ظهر

قتل يك قصه سر كوچه خواب

قتل يك غصه به دستور سرود

قتل مهتاب به فرمان نئون

قتل يك بيد به دست دولت

قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ

همه ي روي زمين پيدا بود

نظم در كوچه يونان مي رفت

جغد در باغ معلق مي خواند

باد در گردنه خيبر بافه اي

از خس تاريخ به خاور مي راند

روي درياچه آرام نگين قايقي گل مي برد

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود

مردمان را ديدم

شهر ها را ديدم

دشت ها را كوهها را ديدم

آب را ديدم خاك راديدم

نور و ظلمت را ديدم

و گياهان را در نور و گياهان را در ظلمت ديدم

جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت ديدم

و بشر را در نور و بشر را در ظلمت ديدم

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست

شهر من گم شده است

من با تاب من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام

من دراين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم

من صداي نفس

باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را وقتي از برگي مي ريزد

و صداي سرفه روشني از پشت درخت

عطسه آب از هر رخنه ي سنگ

چك چك چلچله از سقف بهار

و صداي صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهايي

و صداي پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح

من صداي قدم خواهش را مي شونم

و صداي پاي قانوني خون را در رگ

ضربان سحر چاه كبوترها

تپش قلب شب آدينه

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور

من صداي وزش ماده را مي شنوم

و صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي اواز انارستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پر و خالي شدن كاسه غربت از باد

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت

روح من در جهت تازه اشيا جاري است

روح من كم سال است

روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد

روح من بيكاراست

قطره هاي باران را ‚ درز آجرها را مي شمارد

روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن

من نديدم بيدي سايه اش را

بفروشد به زمين

رايگان مي بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ

هر كجا برگي هست شور من مي شكفد

بوته خشخاشي شست و شو داده مرا در سيلان بودن

مثل بال حشره وزن سحر را ميدانم

مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي

تا بخواهي خورشيد تا بخواهي پيوند تا بخواهي تكثير

من به سيبي خشنودم

و به بوييدن يك بوته بابونه

من به يك آينه يك بستگي پاك قناعت دارم

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد

و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف مي كند

من صداي پر بلدرچين را مي شناسم

رنگ هاي شكم هوبره را اثر پاي بز كوهي را

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد

سار كي مي آيد كبك كي مي خواند باز كي مي ميرد

ماه در خواب بيابان چيست

مرگ در ساقه خواهش

و تمشك لذت زير دندان هم آغوشي

زندگي رسم خوشايندي است

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه عشق

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند

زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است

زندگي بعد درخت است به چشم حشره

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست

خبر رفتن موشك به فضا

لمس تنهايي ماه

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر

زندگي شستن يك بشقاب است

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است

زندگي مجذور آينه است

زندگي گل به توان ابديت

زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما

زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست

هر كجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فكر هوا عشق زيمن مال من است

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت ؟

من نمي دانم كه چرا مي گويند :

اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست

و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد

چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

واوه ها را بايد شست

واوه بايد خود باد ‚ واوه بايد خود باران باشد

چترها را بايد بست

زير باران بايد رفت

فكر را خاطره را زير باران بايد برد

با همه مردم شهر زير باران بايد رفت

دوست را زير باران بايد برد

عشق را زير باران بايد جست

زير باران بايد با زن خوابيد

زير باران بايد بازي كرد

زير باران بايد چيز

نوشت حرف زد نيلوفر كاشت

زندگي تر شدن پي در پي

زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است

رخت ها را بكنيم

آب در يك قدمي است

روشني را بچشيم

شب يك دهكده را وزن كنيم خواب يك آهو را

گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم

روي قانون چمن پا نگذاريم

در موستان گره

ذايقه را باز كنيم

و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد

و نگوييم كه شب چيز بدي است

و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ

و بياريم سبد

ببريم اين همه سرخ اين همه سبز

صبح ها نان و پنيرك بخوريم

و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون

و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت

و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت

و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد

و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها

و نپرسيم كجاييم

بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست

و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است

و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند

پشت سرنيست فضايي زنده

پشت سر مرغ نمي خواند

پشت سر باد نمي آيد

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است

پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است

پشت سر خستگي تاريخ است

پشت سر خاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد

لب دريا برويم

تور در آب بيندازيم

وبگيريم طراوت را از آب

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم

ديده ام گاهي در تب ماه مي آيد پايين

مي رسد دست به سقف ملكوت

ديده ام سهره بهتر مي خواند

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است

گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است

و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوترنيست

مرگ وارونه يك زنجره نيست

مرگ در ذهن اقاقي جاري است

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان

مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند

مرگ مسوول قشنگي پر شاپرك است

مرگ گاهي ريحان مي چيند

مرگ گاهي ودكا مي نوشد

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت پر اكسيون مرگ است

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير

كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم

پرده را برداريم

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد

بگذاريم بلوغ زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند

بگذاريم غريزه پي بازي برود

كفش ها رابكند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند

چيز بنويسد

به خيابان برود

ساده باشيم

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت

كار مانيست شناسايي راز گل سرخ

كار ما شايد اين است

كه در افسون گل سرخ شناور باشيم

پشت دانايي اردو بزنيم

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم

صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم

هيجان ها را پرواز دهيم

روي ادراكفضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم

نام را باز ستانيم از ابر

از چنار از پشه از تابستان

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي ِ آواز حقيقت بدويم

+ نوشته شده در  Tue 17 Apr 2012ساعت 10 PM  توسط میرنا  | 

شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز

 

سلام سلام دوستای گلم .

شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز

خوبید ؟ دلم براتون تنگ شده بود.ببخشید که اینقد دیر اومدم.

شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز

 ولی سعی میکنم از این به بعد بیشتر بیام خوبه؟؟؟؟؟؟

شکلک یاهو - چشم درشت
میدونم دیره ولی سال نوتون مبارک امیدوارم سالی خوبی داشته باشید.پرازشادی و سلامتی.
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
 
 
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
خب  فعلا بایدبرم
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
بابای 
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
خیییییییییییییییییییلیییییییییییی دوستون دارم.
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
 
شکلک یاهو - جدید - تصاویر زیبا ساز
+ نوشته شده در  Thu 12 Apr 2012ساعت 11 AM  توسط میرنا  | 

آلبوم جدید و بسیار زیبای احسان خواجه امیری به نام سلام آخر

آلبوم جدید و بسیار زیبای احسان خواجه امیری به نام سلام آخر

(با سه کيفيت متفاوت + دانلود به صورت يکجا

 

 دانلود آلبوم به صورت یکجا در یک فایل زیپ شده

نام فایل

کیفیت

رپید شیر

مگا آپلود

احسان خواجه امیری - سلام آخر

۱۹۲

 دانلود

 دانلود

احسان خواجه امیری - سلام آخر

۱۲۸

 دانلود

 دانلود

 

فرمت : Mp3 / کیفیت : 192Kbps

 ۱ـ خیال

 ۲ـ سایه به سایه

 ۳ـ باران که می بارد

 ۴ـ شانس

 ۵ـ زشت و زیبا

 ۶ـ باور نمی کنم

 ۷ـ تمومش کن

 ۸ـ جدایی

 ۹ـ فصل بارونی

 ۱۰ـ سلام آخر

فرمت : Mp3 / کیفیت : 128Kbps

 ۱ـ خیال

 ۲ـ سایه به سایه

 ۳ـ باران که می بارد

 ۴ـ شانس

 ۵ـ زشت و زیبا

 ۶ـ باور نمی کنم

 ۷ـ تمومش کن

 ۸ـ جدایی

 ۹ـ فصل بارونی

 ۱۰ـ سلام آخر

+ نوشته شده در  Tue 13 Mar 2012ساعت 3 PM  توسط میرنا  | 

تو به من خندیدی و نمی دانستی من با چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم . باغبان پی من تند دوید سیب را دست تو دید سیب دندان زده از دست تو افتاده به خاک و تو رفتی و هنوز سال هاست خش خش گنگ تو تکرار کنان میدهد ازارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم

                                              که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.

+ نوشته شده در  Mon 5 Mar 2012ساعت 6 PM  توسط Raha  | 

و اغوشت اندکی جایی برای زیستن

اندکی جایی برای مردن و گریز از شهر

که با هزار انگشت به وقاحت

                               پاکی اسمان را متهم می کند      (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  Mon 5 Mar 2012ساعت 4 PM  توسط Raha  | 

کنجشگ ها لاف میزنند.جیک.جیک.جیک 

اما وقتی تو دور شدی حتی جیکشان هم در نیامد.

 

وقتی تو رفتی هیچ اتفاقی نیفتاد.

تنها پرنده ای امدو بر بام خانه نشست و گفت کو.کو.کو....

+ نوشته شده در  Mon 5 Mar 2012ساعت 3 PM  توسط میرنا  | 

سلام دوستای خوفم حالتون چطوره؟ من نویسنده جدید وبم. اسمم رهاس
+ نوشته شده در  Mon 5 Mar 2012ساعت 1 PM  توسط Raha  | 

دوست چیست؟

  http://www.mfazlollahi0705.ir/

 

دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم: امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم: پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم: حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم...


+ نوشته شده در  Thu 16 Feb 2012ساعت 10 PM  توسط میرنا  | 

اشک مادر

 

یك پسر كوچك از مادرش پرسید: چرا گریه می كنی
مادرش به او گفت : زیرا من یك زن هستم ....پسر بچه گفت: من نمی فهمم.
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید.
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می كند.
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می كنند.
پسر كوچك بزرگ شد و به یك مرد تبدیل گشت.
ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می كنند.
بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را می داند .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
خدا گفت زمانی كه زن را خلق كردم می خواستم كه او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بكشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد.
من به او یك نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد.
به او توانایی دادم كه در جایی كه همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود . به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی كه مریض یا پیر شده است بدون این كه شكایتی بكند.
به او عشقی داده ام كه در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش كند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.به او این شعور را دادم كه درك كند یك شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می كند وبه او این توانایی را دادم كه تمامی این مشكلات را حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش با قی بماند.
و در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد .این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشك می ریزد.

+ نوشته شده در  Thu 16 Feb 2012ساعت 10 PM  توسط میرنا  | 

پیرمرد و دختر

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

+ نوشته شده در  Thu 16 Feb 2012ساعت 10 PM  توسط میرنا  | 

عشق از زبان بزرگان

عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد . مادر ترزا

عشق نخستین سبب وجود انسانیست .  وونارگ

عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد .  ارد بزرگ

عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد .  شکسپیر
 عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا میشوی .  شانفور

عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای روح بلند یک فداکاریست .  کوستین

عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .  جبران خلیل جبران

عشق برای مرد از احساسات عمیق و غیر ارادی نیست ، بلکه قصد و عقیده است  .  مادام دوژیرادرن

عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است .  زابوتن

عشق نخستین بخش از کتاب مفصل بیوفائی است .  ژرژسان

عشق معجزه ایست . امیل زولا

عشق شیرینی زندگیست .  مارسل تینر

عشق مزیت دو فردیست که دائم سبب رنج و اندوه یکدیگر می شوند  .  سنت بوو

عشق یکنوع تب و حرارت شدید است . استاندال

عشق گل کمیابی است .  آندره توریه

عشق حادثه ایست .  کولارن

عشق چیزیست که به هیچ چیز دیگر شباهت ندارد . ریشله

عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان ببخشد . بوبن

عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیزهای قلب را میگشاید . ایوانز

عشق این توانائی را می دهد که بگوئید ، پوزش می خوا هم .  کن بلانچارد

عشق یعنی ترس از دست دادن تو  . مثل ایتالیائی

عشق تاریخچه زندگی است…. اما در زندگی مرد واقعه ای بیش نیست .  مادام دواستال

عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم ،عشق متعهد است مردم عهد شکن، عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند .  لئوبوسکالیا

عشق عبارت است از وجود یک روح در دو کالبد. عاملیست که دو تن را مبدل بفرشته ی واحدی می کند . ویکتور هوگو

عشق رمز بزرگیست . افلاطون

عشق تجارت خطرناکیست که همواره به ورشکستگی می انجامد .  شانفور

عشق نبوغ عقل است. توسنل

عشق دردیست که فقط سه دارو دارد: گرسنگی ، انتظار ، انتحار .  کراتس

عشق نمی دانم چیست و نمی دانم چگونه سپری می شود .  مادموازل دوسگوری

عشق دردیست شدیدتر از تمام دردهای دیگر ، زیرا در عین حال روح و قلب و کالبد را رنج می دهد . ولت

عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد و الا معشوق بهانه است . آلفونس کار

عشق ظالمی است که به احدی رحم نمی کند .  کرنی

عشق ، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است .  برنارد شاو

عشق چیزیست که بیعقلان را عاقل می کند و عاقلان را عاقلتر می نماید و آن ها را که بیش از اندازه عاقلند را کمی بی قید می سازد .؟  د. اسمیت

عشق چیزیست که نخست به شما پرو بال می دهد تا بعد بهتر بتواند بدامتان بیندازد .  د. اسمیت

عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .  مارکوس بیکل

عشق خوشبختی است که دو طرف برای هم ایجاد می کنند . ژرژسان

عشق را نباید با هوس اشتباه گرفت چیزی که این روزها مرزی میانشان نیست . نیایش


+ نوشته شده در  Thu 16 Feb 2012ساعت 10 PM  توسط میرنا  | 

زنجیر عشق

زنجیر عشق
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه

+ نوشته شده در  Thu 16 Feb 2012ساعت 9 PM  توسط میرنا  | 

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، .............

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
>>
امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. "با عشق، خدا"امیلی همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکر ها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: «من، که چیزی برای پذیرایی ندارم
پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.مرد فقیر به امیلی گفت: "خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟"امیلی جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام"مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید"وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم ،
"
با عشق ، خدا"

+ نوشته شده در  Thu 16 Feb 2012ساعت 9 PM  توسط میرنا  | 

باعشق زندگی کن

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.


یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این کار شما تروریسم خالص است!

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...

در چشم هایشان نگاه می کند...

به درد و دلشان می رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...

هم را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ جای این کارها نیست!!

لطفا این مرد را پس بگیرید!!

وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند


+ نوشته شده در  Thu 16 Feb 2012ساعت 9 PM  توسط میرنا  | 

باعشق زندگی کن

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.


یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این کار شما تروریسم خالص است!

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟

ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...

در چشم هایشان نگاه می کند...

به درد و دلشان می رسد.

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند...

هم را در آغوش می کشند و می بوسند.

دوزخ جای این کارها نیست!!

لطفا این مرد را پس بگیرید!!

وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند


+ نوشته شده در  Thu 16 Feb 2012ساعت 9 PM  توسط میرنا  | 

بهای عشق

 هـیرتا پسـر سـورنا در کاخ بزرگ و با شـکوه خود و در ملک پدرش درکنار دریاچه «رزیبمند» میزیسـت، هـیرتا تنها پسـر سـورنا سـپهسـالار بزرگ ارد پادشـاه اشـکانی بود که رومیان را در بین النهرین شـکسـت فاحشـی داد و در آن جنگ بود که کراسـوس سـردار رومی هم بقتل رسـید، بعـد از آمدن سـاسـانی ها شـکوه و اقـتدار اشـکانی ها از بین رفـت سـرداران بزرگ ایرانی به ارتش اردشـیر بابک پیوسـته و بازماندگان اشـکانی ها آنهائی را که دم از خودسـری نمی زدند در ملک ها و سـرزمین های پدریشـان میزیسـتند . هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.
ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های درشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوهای  بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.
زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد.
باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، با نگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...
با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت:
ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد...
بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری "    " چـوگان بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد.
عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـود کـه بـردل می نشـسـت.
ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوی من! در پاریس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت.
از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ بزرگی ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم چسـپید...
چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید:
ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها  بمن آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟
ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت و لی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت.
هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟
قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت:
هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت...
هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی...
از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، باو بیشـتر بوسـه        میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت.
چه سـاعـت های شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت:
ــ ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد:
ــ چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را بتو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید:
ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند...
ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی.
سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو.
دو روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...!
آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود.
ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بیوفایی زنانشـان پی می برند.
هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد.
امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد.
ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید:
ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟
ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد.
هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟
ماندانا گفـت: نمی دانم.
سـپس هـیرتا آرام گفـت: این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!...
سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کرد!...
+ نوشته شده در  Thu 16 Feb 2012ساعت 9 PM  توسط میرنا  | 

ولن تاین چیست و چرا در سالهای اخیر در ایران مورد استقبال گرفته است؟

 

امروز ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ مصادف با ۱۴ فوریه ۲۰۱۲ است.

((ولن تاین بر تمام عاشقان مبارک باد))

هر ساله ۱۴ فوریه روز ولن تاین نامیده می شود ودر آن روز دوستداران برای اثبات

عشق و دوستی خود به یکدیگر هدیه هایی مثل شکلات وجواهراتی به شکل

قلب ویا حتی نامه می دهند.

در بعضی از کشورها مثل آمریکا بیشتر مردم در چنین روزی لباسهایی به رنگ

قرمز به تن می کنند.

اما ولن تاین چیست؟

در مورد ولن تاین چندین روایت وجود دارد که سه تا از آنها عبارتند از:

الف)در روم باستان هر ساله جشنی برگزار می شد که در این روز نام تمام

دختران آن شهر را بر روی تکه های کاغذی می نوشتند و تمام اسمها را در

ظرفی می ریختند و هر پسریکی از آن کاغذها را بر می داشت که حاوی اسم

یکی از دختران شهر بود (همان کاری که در ازدواج های دانشجوئی انجام

می شود!)و آن پسر و دختر برای یک سال با هم دوست می شدند.(البته کسی

از تقلبهایی که در عهد باستان انجام می شد خبر ندارد شاید در آن زمان نیز

آقازاده هایی وجود داشتند که سعی می کردند با تقلب و اعمال نفوذ در این

مراسم دخترهای زیباتر را نصیب خود کنند.)

ب)در قرن سوم میلادی حاکم روم برای اعزام مردان به جنگ مشکلی پیش روی

خود دید و آن این بود که مردان دوست نداشتند به خاطر جنگ خانواده های خود

 را ترک کنند.

حاکم برای از بین بردن این مشکل حکمی داد مبنی بر این که هیچ کشیشی

 حق ندارد دختر و پسری را به عقد یکدیگر در آورد.

در آن زمان کشیشی به نام سنت ولن تاین(st valentine)بود که به طور پنهانی

دختران و پسران را به عقد همدیگر می آورد.

و زمانی که حاکم متوجه این نافرمانی شد این کشیش را به اعدام محکوم کرد

که سرانجام سنت ولن تاین در ۱۴ فوریه سال ۲۶۹ میلادی به دار آویختند.

پ)در روزگاری کشیشی به نام ولن تاین در زندان به سر می برد که کشیش

عاشق دختر زندانبان بود و نامه ای برای دختر می نویسد که در آخر نامه نوشت:

((from your valentine))

و بعدها کشیش اعدام شد.

در تاریخ روم سه کشیش به نام سنت ولن تاین وجود داشته اند که هر سه نیز

شهید شده ند.

در هر صورت مسئله مهم این است که در این روز دوستداران دوستی خود را

به یکدیگر اثبات می کنند.

واما چرا حدود هفت سال است که مراسم روز ولن تاین در ایران نیز

برگزار می شود؟

با ورود اسلام به ایران بسیاری از جشنهایی را که ایرانیان باستان برگزار

می کردند از بین رفت که از جمله ی آن جشنها تیرگان و مهرگان و… بود.

مردم ایران در کل روزهای کمی در سال را مخصوص جشن و شادمانی دارند و

همین باعث شد که مردم دست نیاز به سوی فرهنگ غرب دراز کنند و روز

جشن دیگری را به معدود روزهای جشن خود در ایران اضافه کنند.

هم چنین مسئولان نیز فراموش کردند که در کنار روزهایی از قبیل قدس و

بزرگداشت و راهپیمایی و… روزی را نیز برای اثبات عشق و دوستی قرار بدهند

و وجود همین خلائ باعث شد که جوانان ایرانی به روز جشنی روی بیاورند که

ریشه در روم باستان دارد در حالی که مسئولان فرهنگی می توانستند تعدادی

از جشنهای گذشته را زنده کنند.

البته این را هم متذکر بشوم که مهم نیست این روز در چه تاریخی برگزار شود

مهم وجود چنین روزی درهر کشور و فرهنگی هست.

اگر در همین ۱۴ فوریه نیز برگزار شود هم مشکلی نیست.(یک فایده هم دارد

 آن این که حداقل ما ایرانی هم در یک کار شبیه به کشورهای دیگر عمل می کنیم.)

در گذشته ایرانیان برای هر روز از ماه اسمی انتخاب کرده بودند و هر روز

مخصوص کاری بود.از آن جمله روزهایی که می توانستند برای روز عشق ورزی

انتخاب شوند این روزها بودند:

{هرمزد روز(روز اول هر ماه):می خور و شاد باش

بهمن روز(روز دوم هر ماه):جامه ی نو به پوش

شهریور روز(روز چهارم هر ماه):شادباش

ماه روز(روز دوازدهم هر ماه):شراب خور و با دوستان نیکپرسشی(احوالپرسی)

کن و از ماه خدای آمد کار بخواه.

سروش روز(روز هفدهم هر ماه):بختاری(آزادی و آسایش)روان خود را از سروش

اهرو(مقدس)آیفت بخواه.

رام روز(روز بیست و یکم هر ماه):زن خواه و کار و رامش گیر و پیش داد و ران شو

تا به پیروزی و بختگی(آزادی)بازگردی.

دی بدین روز(روز بیست و سوم هر ماه):کارهای یزشنی و ستایش گری کن و

زن به خانه بر و موی وناخن پیرای جامه پوش.

مارسفید روز(روز بیست و نهم هر ماه):جامه افزای به دوز و به پوش و زن به

زنی گیر که فرزند تیزویر(ویر:هوش و حافظه)نیک زاید.

انیران روز(روز سی ام هر ماه):موی وناخن پیرای و زنی به زنی گیر که فرزند

نامدار زاید.}

هریک از این روزها می توانستند کاندیدایی برای روز عشق ورزی و دوست داشتن

 باشد و البته روز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) نیز می توانست

در بین کاندیداها باشد.

ودر آخر این که در ایران ۳۰ روز عزاداری در سال وجود دارد.

+ نوشته شده در  Tue 14 Feb 2012ساعت 11 AM  توسط میرنا  | 

تست شخصیت شناسی با چند سوال کوتاه

به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را بخوانید و شخصیت خودتان را محک بزنید.

۱٫ دریا را با کدام یک از تیره، شفاف، سبزویژگی های زیر تشریح می کنید؟

آبی ، گل آلود

۲٫ کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟

دایره، مربع یا مثلث

۳٫ فرض کنید در راهرویی راه می روید. دو در می بینید، یکی در ۵ قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو و هر دو در نیز باز هستند. کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است، آیا آن را برمی دارید؟

بله، خیر

۴٫ این رنگ ها را ترجیح می دهید چگونه اولویت بندی شوند؟

قرمز، آبی، سبز، سیاه و سفید

۵٫ دوست دارید از نظر ارتفاع در کدام قسمت کوه باشید؟

۶٫ در ذهنتان اسب چه رنگی است؟

قهوه ای، سیاه یا سفید

۷٫ طوفانی در راه است، کدامیک را انتخاب می کنید؟

یک اسب یا یک خانه

. . ...

شما بیاید تو.وب جواب سوالاتونو بگید جوابشو براتون میارم دم در وبتون به طور خصوصی

+ نوشته شده در  Mon 13 Feb 2012ساعت 3 PM  توسط میرنا  | 

تست عشق مثلثی-تست سنجش عشق

تست عشق مثلثی تست سنجش عشق


دستور العمل :
در جای خالی هر یک از جملات مقیاس زیر ابتدا اسم کسی را که دوست دارید یا شیفته او هستید بنویسید . بعد مشخص کنید که تا چه اندازه با هر یک از جملات موافق هستید . برای این کار از مقیاس ۹ درجه ای که در آن ۱= اصلا ۵=به طور متوسط ۹=به طور کامل استفاده کنید . از بقیه اعداد بین ۱و ۹ بر اساس سطح موافقت خود با جملات کمک بگیرید .

۱ . به شدت در فکر راحتی ………. هستم .

۲٫ با ………روابط بسیار گرمی دارم .

۳ . در مواقع دشوار میتوانم روی ……… حساب کنم .

۴ . ……….. میتواند در مواقع دشوار روی من حساب کند .

۵٫ آماده ام هر چه دارم با …………. قسمت کنم .

۶ . ………… خیلی مرا از نظر عاطفی حمایت میکند .

۷ . …………. را از نظر عاطفی خیلی حمایت می کنم .

۸ . با ……….. خیلی خوب ارتباط بر قرار می کنم .

۹ . در زندگی خود خیلی به ……….. بدهکار هستم .

۱۰ . خیلی خودم را به …………… نزدیک احساس می کنم .

۱۱ . با ………… روابط بسیار خوشایندی دارم .

۱۲ . به نظر خودم …………را خیلی خوب درک می کنم .

۱۳ . ……….. مرا خیلی خوب درک می کند .

۱۴ . فکر می کنم که می توانم به ……… افتخار کنم .

۱۵ . برخی اسرار خودم را در اختیار …….. می گذارم .

۱۶ . هیچ چیزی مرا به اندازه دیدن ………… بر نمی انگیزد .

۱۷ . تعجب می کنم که در طول روز نیز خواب ……… را می بینم .

۱۸ . رابطه من با ……خیلی رمانتیک است .

۱۹ .شخصا …….. را خیلی جذاب می دانم .

۲۰ .به نظر من ………… یک فرد ایده ال است .

۲۱٫ اصلا نمی توانم فکر کنم که فرد دیگری مثل …… بتواند مرا اینقدر خوشحال کند .

۲۲٫ تر جیح می دهم با …… باشم نه با هر کس دیگری .

۲۳ .هیچ چیزی مهمتر از رابطه من با ……… نیست.

۲۴٫ مخصوصا دوست دارم با ……….. رابطه فیزیکی داشته باشم .

۲۵ .در رابطه من با ……… تقریبا سحر و جادو وجود دارد .

۲۶ .واقعا ……… را می پرستم .

۲۷ .نمی توانم بدون ……….. زندگی کنم .

۲۸ .رابطه من با …………. خیلی هوس انگیز است .

۲۹ . وقتی فیلمهای عاشقانه نگاه می کنم و وقتی رمانهای عشقی می خوانم به یاد ……….. می افتم .

۳۰ . در مورد ………. همیشه خیال پردازی می کنم .

۳۱٫ متقاعد شده ام که …………. را دوست دارم .

۳۲ .تلاش من این است که رابطه ام را با ………. حفظ کنم .

۳۳ به علت تعهدی که نسبت به ……… دارم اجازه نمی دهم کسی بین ما دخالت کند .

۳۴ .معتقدم که رابطه من با ……….. همیشه ثابت خواهد ماند .

۳۵ . هیچ چیزی نمی تواند در تعهد من نسبت به ……….. خلل وارد کند .

۳۶ . عشق من نسبت به ………… تا آخر عمرم باقی خواهد ماند .

۳۷٫ همیشه نسبت به …….. احساس مسئولیت خواهم کرد .

۳۸ . تعهد من نسبت به ……….. بسیار سفت و سخت است .

۳۹ . نمی توانم تصور کنم که بین من و ………. فاصله بیفتد .

۴۰ .در مورد عشق خود نسبت به ………… تردید ندارم .

۴۱ . رابطه خودم را با ………. دائمی می دانم .

۴۲ . رابطه خودم را با ………….. یک تصمیم گیری عاقلانه می دانم .

۴۳ . خودم را نسبت به ……….. مسئول می دانم .

۴۴ . تصمیم دارم به رابطه خود با ……….. ادامه دهم .

۴۵ . حتی زمانی که ……….. رفتار نا مناسب دارد سعی می کنم رابطه خود را با او حفظ کنم .

 

نمره گذاری :

۱۵ جمله اول صمیمیت. ۱۵ جمله بعدی هوس. و ۱۵ جمله آخر ی تعهد را منعکس می کنند

اعدادی را که در جلو هر گروه ۱۵ جمله ای گذاشتید جمع کنید تا سطح شما در سه عنصر عشق معلوم شود

برای توانید به درجه بندی زیر نگاه کنید

مقایسه نتایج خود با نتایج دیگران ( هنجار ها )

نتایج

صمیمیت       هوس        تعهد    در صد ها

۹۳                    ۷۳         ۸۵         ۱۵

۱۰۲                   ۸۵         ۹۶         ۳۰

۱۱۱                   ۹۸         ۱۰۸       ۵۰

۱۲۰                  ۱۱۰        ۱۲۰       ۷۰

۱۲۹                  ۱۲۳        ۱۳۱       ۸۵

با ارزیابی شدت نسبی سه عنصر عشق می توانید از تفسیر های زیر کمک بگیرید تا بدانید که معشوق خود را چقدر دوست دارید .

———— ——— ——— ——— ——— ——— ——— ——–

فقدان عشق: در این نوع رابطه هیچ یک از عناصر عشق و جود ندارد.این رابطه را در زندگی روزانه با مردم عادی داریم . اگر احساستان درباره معشوقتان از این نوع باشد می توان گفت رابطه تان در معرض خطر است .

همدلی: این احساس زمانی دست می دهد که هوس و تعهد به مقدار کم حضور داشته باشند . اما صمیمیت در حد بالایی باشد . این احساس رامعمولا در مورد دوستان صمیمی داریم .

وسوسه یا شور و شوق :از ویژگی های روابطی است که در آنها هوس شدید است اما صمیمیت و تعهد در سطح ضعیفی قرار دارند

عشق خالی :زمانی احساس می شود که تعهد قوی باشد اما هوس و صمیمیت در سطح پایینی قرار گیرند

عشق رمانتیک :هوس و صمیمیت شدید است اما به اندازه کافی زندگی مشترک یا تجربه مشترک ندارند تا متقابلا احساس تعهد کنند

عشق عاطفی : صمیمیت و تعهد شدید است اما هوس ضعیف

عشق ساده لوحانه : هوس و تعهد بالاست اما صمیمیت ضعیف است .در زوجهایی دیده می شود که یک عنصر مشترک قوی دارند و به همین دلیل تصمیممی گیرند ازدواج کنند حتی اگر یکدیگر را نشناسند . آنها پس از آنکه نسبت به هم متعهد می شوند احساس صمیمیت  تفسیر نتایج خود میمی کنند . گاهی هم احساس می کنند همدیگر را دوست ندارند

عشق آرمانی: این عشق کامل سه عنصر را به طور سخاوتمندانه در خود دارد .همانطور که اشترنبرگ می گوید : رسیدن به این مرحله خیلی آسانتر از نگهداشتن آن است . “ایا می توانید عشق آرمانی داشته باشید شما و همسرتان؟!!!

+ نوشته شده در  Mon 13 Feb 2012ساعت 3 PM  توسط میرنا  | 

انواع مدل های رنگ مو مد امسال

دوست دارید بدانید چه رنگ مویی امسال طرفدار بیشتری دارد و رنگ موی مورد علاقه تان را خود ازبین رنگ موهای جدید امسال انتخاب کنید با ما همراه باشید…

دوست دارید بدانید چه رنگ مویی امسال طرفدار بیشتری دارد و  رنگ موی مورد علاقه تان را خود ازبین رنگ موهای جدید امسال انتخاب کنید با ما همراه باشید…
برای دختران جوان رنگ مشکی پر کلاغی و مشکی طبیعی :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
 
که با مد موهای فر امسال هم زیباست  :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
وقتی به رنگ خرمایی و قهوه ای کاملا طبیعی نزدیک شود رنگ پوست را روشنتر و بازتر خواهد کرد :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
عسلی  و فندقی تیره نیز طرفداران خاص خود را در گروه رنگ پوستهای  هلویی دارد :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
زیتونی طبیعی زیباترین رنگ برای خانمها با پوست سفید و گندمی روشن :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
سایت همسر یابی بهترین همسر

انواع مدل های رنگ مو مد امسال

انواع مدل های رنگ مو مد امسال

دوست دارید بدانید چه رنگ مویی امسال طرفدار بیشتری دارد و رنگ موی مورد علاقه تان را خود ازبین رنگ موهای جدید امسال انتخاب کنید با ما همراه باشید…

دوست دارید بدانید چه رنگ مویی امسال طرفدار بیشتری دارد و  رنگ موی مورد علاقه تان را خود ازبین رنگ موهای جدید امسال انتخاب کنید با ما همراه باشید…
برای دختران جوان رنگ مشکی پر کلاغی و مشکی طبیعی :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
که با مد موهای فر امسال هم زیباست  :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
وقتی به رنگ خرمایی و قهوه ای کاملا طبیعی نزدیک شود رنگ پوست را روشنتر و بازتر خواهد کرد :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
عسلی  و فندقی تیره نیز طرفداران خاص خود را در گروه رنگ پوستهای  هلویی دارد :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
زیتونی طبیعی زیباترین رنگ برای خانمها با پوست سفید و گندمی روشن :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
 
مسی روشن و هایلایت مسی :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
عسلی کاملا روشن :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
تا به هایلایتهای بلوند می رسد :
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
انواع مدل های رنگ مو مد امسال
که در بین این رنگهای زیبا امسال مشکی پرکلاغی طرفداران بیشتری را به خود اختصاص داده است .
 
+ نوشته شده در  Mon 13 Feb 2012ساعت 3 PM  توسط میرنا  | 

مدل آرایش تند و غلیظ چشم

+ نوشته شده در  Wed 8 Feb 2012ساعت 11 PM  توسط میرنا  | 

مدل رنگ مو و آرایش موهای کوتاه زنانه

مدل رنگ مو و آرایش موهای کوتاه زنانه

مدل رنگ مو و آرایش موهای کوتاه زنانه

آرایش مو,مدل آرایش موی دخترونه

مدل رنگ مو و آرایش موهای کوتاه زنانه

مدل رنگ مو و آرایش موهای کوتاه زنانه

مدل رنگ مو و آرایش موهای کوتاه زنانه

مدل رنگ مو و آرایش موهای کوتاه زنانه

مدل موی کوتاه اروپایی

مدل رنگ مو و آرایش موهای کوتاه زنانه

آرایش اروپایی موی دختران

مدل رنگ مو و آرایش موهای کوتاه زنانه

مدل رنگ مو و آرایش موهای کوتاه زنانه

+ نوشته شده در  Wed 8 Feb 2012ساعت 10 PM  توسط میرنا  | 

مطالب قدیمی‌تر